دلایل کمی وجود داشت که اینجا مینوشتم و دوستش داشتم. به هر حال درش تخته شد.
حالا رفتهام به آدرس جدید. اینجا، هم دلایل نوشتنم کمتر است و هم کمتر دوستش دارم، البته فعلاً.
حالا که دارم میروم خیلی چیزها را همینجا میگذارم و نمیبرمشان، بیشتر این «چیزها» را دوست دارم یا داشتم، یکی را از همه بیشتر؛ حسی که آن قدر تغییر کرد که دیگر نمیشناسمش. این طوریها.
آن
مایهی عجیب آمد دستش؛ آن مایهای که تعریف کردنی باشد. نه از آنها که بارها بهش
گفته بودند تو اگر اینها را تعریف کنی چه شود و خودش دانسته بود که هیچ هم تعریف
کردنی نیستند اینها و بی هیچ تواضع ساختگی گفته بود «بشاش توش بابا»
بیهیچ نشانهی آشنا و عادت خوردهای، اصیل و برهنه ایستاده جلوش و اطوار میریزد
که یالا مرا تعریف کن. صبر کن آرامتر لگد بکوب. بگذار خودم را جمع و جور کنم.
بگذار منگیاش از سرم بپرد آخر.
برایتان تعریف میکنم. گرانترین کلمههایم را برمیدارم... نه که نرم نرم
برانداخت مرا، همان میخواهم بکنم.
غم (
غم است آن؟ نکبت است؟ بدشانسی است؟ یا دارم خودم را لوس میکنم؟) یک وقتهایی آن
قدر سنگین است که به دلخواستهات هم که میرسی، چنان با شتاب بهت برخورد کرده و اساسن
آن قدر خردت کرده که مثل یک تکه خمیر فقط بماسی و نتوانی دست بگشایی و در آغوش
بگیری آن طور که شاید. این «یک وقتهایی» گردید و چرخید و رسید به ما و غم ما.
در خر تو خری بی قطعیتی این پایداری عجیب روزگار در گه بودن محض (محض ها) دستْ
خوش دارد.
به کجا ببرد آدمیزاد عاصی غمانش را؟
When our wings are cut, can we still fly? Ha?-
-Birds are many; two of them are which have wings but don't care about flying and which care about flying but don't still have wings. One day, the second group will fly
.
.
.
- No, but we can think about flying, at least. The wings cut, will be growing back soon. We just have to keep thinking on flying. We have to keep our dreams our life is nothing but our dreams coming true; soon or late
.
.
.
خوبی؟
Yep, any way I`ll found the way even without any light, same always-
Certainly-
لجم
گرفته بود که اين سبزهها و جوانهها اين طور با پررويي در باد اطوار ميريختند و
دل ميبردند و ترد و نخودي زُلزُل تو صورت آدم ميخنديدند. زهرمار، هنوز زمستان
تمام نشده که، کور ايد؟ تقويم چندُم را نشان ميدهد؟
دو هفته جلوتر بساطشان را پهن کرده بودند.
اما خوشم آمد. امروز جنم نشان داد و باد سرد وزيد. نوک بينيها قرمز بود. کافهچي
هيترهاي بالکن را روشن کرد و پشيمان شد از جمع کردن حفاظ نايلوني بالکن. آره، خوشم
آمد. خودي نشان دادي اين آخري. دست خوش.
دلخوشکنک است ولي. ديگر تمام شد. کو تا باز «بعد از ظهر کوتاه زمستاني«اي و
چپيدن در کنج گرمي و چاي و ... هي.
مسئلهى
مهمي بود. تلفن کرده بودم حرفهاى مهم بزنم، حرفهاى مهم بشنوم. بعدش ميخواستم کمي
غرغر هم بکنم. نشد. وسط چاقسلامتيهايش و دلقکبازيهاى من يک «ملالي نيست» گفتنِ
بيهوا کشيد به خواندن؛ ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور/ که مردم به آن
شادمانیِ بیسبب میگويند/ با اين همه عمری
اگر باقی بود/ طوری از کنارِ زندگی میگذرم/ که نه زانوى آهوی بیجفت بلرزد/ و نه اين
دلِ ناماندگارِ بیدرمان!*
گمانم حرفهايمان را شروع کرديم، بافتيم، اما من ديگر نفهميدم. با زانوهاى لرزان
همان آهو از لبه پنجره پريدم از روي دو رديف نهالهاى بيجان گذشتم و رفتم. لابد
پرت هم گفتهام، ببخش واقعن.
*سيد علي صالحي
از ملالشان که لیست خرید میدهد به
دستشان
یکبند
به من میآویزند
از ملال به من... از ملال به من... به گوشم!
به کفشم به هر چه نه بدترم
گنجشکها
هم صدایشان درنمیآمد. دستهجمعی یکباره پایین میآمدند و روی خاکها مینشستند.
بعد انگار خاک داغ باشد و پاهایشان بسوزد، جست میزدند و باز میپریدند. بدون اینکه
به هم بخورند، سینههای کوچکشان را میدادند به باد، پر میزدند و توی هوا سر میخوردند.
جیک نمیزدند. صدای قدمهای من بود فقط. راه خاکی بود. بس که روش راه رفته بودند
خاکش سفت شده بود؛ پر از سنگریزه. کورهراه پرتی بود. پهن بود. شیب داشت؛ سربالا،
سرپایین. یک سرش به یک پارکینگ روباز ماشین میرسید و یک طرفش به تپهای که
پایینش اتوبان بود. از کنار یک کارگاه ساختمانی خیلی بزرگ میگذشت. گاهی هم باریک
میشد، از بین توریهای سیمی رد میشد، میپیچید توی کارگاه. معلوم بود راه را برای
رفت و آمد کارگرها ساختهاند. سرتاسر طرف راستش یک دیوار خیلی بلند از بلوکهای سیمانی بود؛ پلکانی باغچه ساخته بودند
و چند تا کاج و زیتون فرو کرده بودند تو خاک بیرمقش. به نظرم یک تپّه بود که به
این ریخت افتاده بود. این جاها همین جوری است؛ همش تپّههای بلند و کوتاه. یکی
پشتش اتوبان است و آن یکی وزرات فلان. یکی را دارند خرد میکنند راه بکشند، آن یکی
را سوراخْ سوراخ میکنند کاج بکارند. آسمان مثل تکه نایلون ضخیم هیچ راه نفسی نمیگذاشت.
آفتاب محو و گرم از پشتش میتابید. کارگاه نیمهتعطیل بود. یکی دو تا کارگر از پشت
یک ماشین بزرگ ورقهای آهن را پرت میکردند پایین. صدای تیز و زیر ورقها همه چیز
را میلرزاند حتی نور آفتاب را هم... به نظرم. وانتها را کج و کوله پارک کرده
بودند، یعنی رها کرده بودند و رفته بودند. رشتههای بلند میلگردها همه جا بود؛
سفت و سنگین. تماشایشان بازوهام را منقیض میکرد. پلاستیکهای پارهی سیمان و تکههای
شکستهی بتون و سنگ و آجر، چالههای کوچک پر از گل نمدار و چاک خورده، بیل و
غربیلها که پای کپههای ماسه افتاده بودند، تیرکهای چوبی روغنی و کانتینرهای زنگزده،
پاکتهای خالی سیگار که کارگرها تمامش را بین انگشتهای کبره بستهشان دود کرده
بودند. بشکههای چربِ قرمز و زرد؛ اخمو و جدی و به درد بخور، رد لاستیک کامیون. غیر
از سکوت و رکود و تسلیم هیچ چیز زیبایی آن
جا نبود. باد؛ گاهی ولرم، گاهی خنک پاکتهای پاره و بطریهای خالی را هر جا که میخواست
میبرد.
خسته بودم، فرسوده بودم، از ته دلم. نمیدانم چرا اما یک آن به زندگی برگشتم. از
دل این روزهای گند آخر سال که همه دقایقشان را قاطیِ خاکروبهها میریزند توی
آشغالدانی که عوضش آراستگی و رونق ساختگی
زندگیشان را غلیظتر کنند، که تمیز باشند و برق بزنند، که زور بزنند بینقص و چشمگیر
باشند. آرام گرفتم. قدمهایم سبک شد. مغزم کمکم شد یک تودهی ژلهای. قلب و مغزم
کوک شدند از نو. راه طولانی بود. فکر کنم در مسیر کمکم همرنگ تمام چیزهایی شده
بودم که آن جا پخش و پلا بود؛ خاک آلود، مطلقن بیاعتنا و بیخیال. حال خوشی
داشتم.
به ردیف بلند ماشینها که رسیدم هنوز منگ بودم. خیلی دلم میخواست کمی بیشتر طول
بکشد. زنها که با کیسههای بزرگ خرید (توی همشان چیز میزهای پلاستیکی بود) و بستههای
نان فانتزی از کنارم گذشتند منگیام پرید. داد میزدند و میخندید؛ نانجیب، کمی
وحشی و زیادی سرخوش؛ یک کم شبیه شکمبارهها.
میخواستم برگردم. میدانستم اگر برگردم لذتش را ضایع کردهام. برگشتم پشتم را
نگاه کردم. انگار آن راه را در خواب سپرده باشم، در شیبی ملایم فرو رفت و ناپدید
شد.
*وقتی رماننویس هستی یعنی به سفر روانشناختی
خطرناکی پا گذاشتهای و همه چیز میتواند در صورتت منفجر شود.
نورمن میلر، پاریس ریویو، شمارهی تابستان 2007
از اقوام مامانم است. زيبا ميرقصد. مينياتور دوست ندارم، اما او در هر لحظهي رقصش يک دختر مينياتوري زيباست همان قدر نرم و ناز و خم. دلم يک ميهاني رقص ميخواهد با همهي آنها که دوستشان دارم، نرم و آرام برقصيم، کمی هم شاد؛ با لبخندهای کوچک محو... ای قشنگتر از پریها... نشان به نشان که حالا نزدیک چهل پنجاه آهنگ خواستنی برای رقص جمع کردهام، ملکوتی! (به چه ملکوتیای یا ملکوتانه. در همان مایهها)
پ.ن: بگذار بگویم که خواستهی مشترکی هم هست +
اتفاق خوب یعنی چی؟ نمیدانم. فکر کنم یعنی از سفر برگشتن، یا در تنهایی برف تماشا کردن و چای خوردن، یا با دوست نازنینی، خیلی نازنین، زیر درخت ایستادن و در باران سیگار کشیدن، یا وسط روز در انتهای کوچهای دمی در ماشین به خواب رفتن، رسیدن به گنجینهای از موسیقی و غارت کردنش، پیدا کردن آن چیزی که بتوانی بگویی خودِ خودِ خودشه، گپ زدن با کسی که نمیشناسَدَت سر موضوعی که تنها نخ ربط بین تو و اوست. هیچ کدام، هیچ کدام، هیچ کدام اتفاق خوبی نیستند. اگر نه چرا وقتی تمام میشوند مرا تلخ و فشرده باقی میگذارند؟ دنبال اتفاق خوب گشتن... میدانم اساساً این توقع برای من نباید پیش بیاید. خودم هم نمیخواهم. میدانم در گذر اند و زور من نمیرسد نگهشان دارم. میدانم آنها هم زورشان همین قدر است؛ برای یک دقیقه اند، حتی کمتر. اما درختهای لخت تمیز قبراق را میبینم که دستهایشان را گشودهاند و گردن کشیدهاند به آسمان، (به خصوص در پارک خالی و پرتی نزدیک اول شب) به تنهشان که تکیه میدهم از حسودی گریهام میگیرد. گریه نمیکنم یک مشت میزنم بهشان؛ لعنتیهای خندان، لعنتیهای زنده. یک مشت هم به خودم، یک چک. نمیشود، اگر میشد یک لگد.
Hey ! Mr Tambourine Man…
Though you might hear laughin', spinnin' swingin' madly across the sun
It's not aimed at anyone, it's just escapin' on the run
And but for the sky there are no fences facin'
And if you hear vague traces of skippin' reels of rhyme
To your tambourine in time, it's just a ragged clown behind
I wouldn't pay it any mind, it's just a shadow you're
Seein' that he's chasing.
Hey ! Mr Tambourine Man…پیراهن
من مظهری و نشانهای است
تا اینکه پوششی در برابر آفتاب و باران
پیراهن من نشانهای است
و قصهگوی روحیست
میتوانم پیراهنم را درآورم و پاره کنم
و صدای جرواجر شدنش را دربیاورم
و مردم خواهند گفت
«نگاه، دارد پیراهنش را پاره میکند»
میتوانم پیراهنم را درنیاورم
همین دور و برها بپلکم و مثل پرندهای کوچک
آواز بخوانم
و توی چشمهایشان نگاه کنم و هرگز
نگران نمانم
میتوانم پیراهنم را درنیاورم
کارل سندبرگ (Carl Sandburg)، ترجمهی م.آزاد، مجلهی آرش - ویژهی ادبیات آمریکا – شمارهی 4- مرداد 1341
قبلاً
میدانستم و جایی در یکی از کتابها یا فصلنامههای همین چند سال گذشته خوانده
بودم که «کارل سندبرگ» فرزند خلف و آبرونگهدارِ والت ویتمن، شاعر آمریکاییست.
در «آرش» هم نوشته بود «وارث بلامنازع ویتمن». والت ویتمن... والت ویتمن... والت
ویتمن... چرا آشناست؟ کِی بود که اسمش به گوشم رسید؟ پنجم دبستان بودم. سر صف صبحگاه.
«ماریا عنایت» از جیب روپوش توسیاش کاغذی درآورد و شعری خواند. آخرش گفت از والت
ویتمن. والت ویتمن را یک جور قشنگِ اصیلی گفت. روال این بود که صبحگاههای لبریز
از شعار هفته و تلاوت قرآن و دعای فرج امام زمان و پنج مرتبه امّن یجیب (ویژهی
پنجشنبهها) را با خواندن شعر یا خواندن خبرهای جالب روح ببخشیم. من نمیگویم صبحگاه
بدون شعر، بی روح بود یا نبودها، آنها که خودشان از ما اجرای شعار هفته و باقی
خرت و پرتها را میخواستند معتقد بودند این مراسم بی روح است و به سوگواری برای
نعش یکی از بچههای پیشدبستانی مجتمع بیشتر شبیه است.
واقعا هم صبحگاه چه کوفتی بود دیگر؟
والت ویتمن را میگفتم و ماریا عنایت را؟ ماریا عنایت برایم خیلی عزیز بود. سوم
دبستان بود. موهای کدر صاف با مدل مصری و تنها دختر با دندانهای سیمکشی و همیشه
در حال پریدن از روی نردههای راهپله و همیشه ایستاده در گوشهای از راهروی دراز
و سر به زیر انداخته و عذرخواه از ناظم. این جور وقتها دستهایش را پشت کمرش قلّاب
میکرد و روی پنجههایش بلند میشد، میخواست از خنده منفجر شود، اما جلوی خودش را
میگرفت. دوست بودیم.
یک همکلاسی داشتم فامیلیاش «لاچین» بود. این ماریا عنایت گاهی قبل از آمدن معلمها
میدوید دم در کلاس ما و لاچین را صدا میزد که «لاچین لاچین پاککن داری؟ الان
امتحان ریاضی داریم. تو رو خدا بدو، الان خانوممون مییاد» و لاچین و خدا را تشدید
میداد روی چ و دالشان. یا مثلاً خطکش قرض میگرفت یا برای خواندن سرود روسری
سفید میخواست. بعضی وقتها زنگهای تفریح نمیدیدمش، از دوستانش میپرسیدم ماریا
کجاست؟ اغلب میگفتند «حالش بد شد باباش اومد دنبالش بردش کلینیک» پدرش از آن
ماشینهای قدیمی داشت، از آنها که توی فیلمهای قدیمی فرانسوی زیاد است، شبیه
اسباب بازیاند. حالا یا هیلمن بود یا دُج یا از این تویوتاها یا پژوهای قدیمی. بوی
تندِ تلخِ مرموزی هم داشت داخل ماشینشان. بوی داروخانه یا لوازمِ آرایشفروشی.
ماریا دبستان را در مجتمع ما تمام کرد و رفت که رفت. رفت جایی پیش «ثمر گلشن» و
«زهرا ایمانی» و «آیدا امیریراد» که هر کدام برای من ماریا عنایتی بودند.
چند روز پیش رو به روی پارک ساعی توی ترافیک وحشتناک، در تاکسی از دست آقای بینزاکت
و بیشعور بغلدستی مچاله شده بودم توی در، که دیدمش. ماریا عنایتِ نازنین، خندان
از آن طرف خیابان آمد. بازوی پدرش را گرفته بود و یک پلاستیک خرید دستش بود. پدرش
پیر شده بود، خیلی پیرتر از آن چیزی که من فکر میکردم باید باشد. کوتاهتر از
ماریا، سرش را خم کرده بود سمت آن دختر زیبای رها و نمیدانم به چی میخندید. از
بین ماشینها آمدند صاف تا کنار من. بین ما یک در فکسنی فاصله بود. سِر شدم. آن
بوی تند و تلخ مرموز را نه که تصور کنم قشنگ حس کردم. بینیام پر شد از آن بو. بعد؛
عبور کردند و رفتند. رفتند. دلم میخواست همان آقای بغلدستی باشعورتر و بانزاکتتر
بود تا بغلش کنم و های های گریه کنم که یکی دو ماه پیش آن شعر بالا را خواندم و
والت ویتمن لایک خورد و آمد جلوتر از باقی داشتههایم و هی یاد تو بودم ماریا جان و
حالا که دیدمت، این جور.