توي اتاق ساكتِ بالا، روبهروي پنجرهي بزرگ دراز كشيدهايم. هنوز آفتاب نزده و روزِ داغِ تابستان، تازه دارد انگشتهايش را يكي يكي ميشكند و خميازه ميكشد و خودش را كش و قوس ميدهد تا بيايد و لخت بيفتد روي شهر. باد كولر بوي پوشالهاي خيس و برگهاي كتاني درخت انجير را فوت ميكند توي اتاق و زير پيراهنم كركهاي روي دلم مورْ مور ميشود. سرم را گذاشتهام روي بازوي نرم و سفيد دختر عمهام. دراز كشيدهايم روي قالي. پاهايش را برده زير پردهي توري و چسبانده به پنجره. فكر ميكنم اگر يك جوراب توري مثل اين پرده، پاش كند وقت پايين رفتن از پلهها چهقدر ناز ميشود راه رفتنش. پرده تاب ميخورد و گلها كه بيوزناند تاب ميخورند. پلكهام روي هم ميرود. صداي دور اذانگو توي خيابان از روي پل ميگذرد، دور كاجهاي پير و رنگپريدهي خانه بغلي ميچرخد و ميآيد بالاي سر ما و همان جا آرام ميگيرد و از حال ميرود. وول ميخورم و خودم را شبيه يك جنين توي بغلش جا ميكنم و دستم كه خنك است روي گونهام خوابش ميبرد. همه خوابند. ديوار زير كاغذْ ديواري دارد آرام با فاصلههاي زياد نفس ميكشد.
دختر كوچك خوابالو كه نقشهي ياد گرفتن دوچرخه سواري تمام خوابهايش را پر كرده بود از كجا بايد ميدانست
كه جاي دوچرخه و دوچرخه سواري فقط بايد خوب ديدن و بو كشيدن را ياد ميگرفت.
پ.ن: چه هولناك بود درهي من (اسم اين دو تا پست تصادفي چنين تناسبي با هم پيدا كرده!)

كتاب خوب خواندن يك طرف قضيه است، كتاب خوب را در وقت خودش خواندن آن طرف ديگر. كاري كه بارها و بارها تجربهاش كردهام و لذتش بينظير* است. مثال نازلش ميشود مثل سِت كردن لباسها با هم. ولي اين يكي قدرتي در خودش دارد كه ميتواند حال خوشي را درست كند و اگر خيلي خوش سليقه باشيد حتي تا مدتي ميتوانيد با رسوبات نرمش روزگار بگذارنيد. اين روزها «طاعون» را ميخوانم، آلبر كاموي معروف! و هر چند صفحه كه از شگفتي يا هر چيز ديگري سرم را از كتاب بلند ميكنم و آسمان ورم كرده و پر از ابر و داغ بيرون را ميبينم، ايمان ميآورم كه اين تابستان گرفته با گرماي وحشتناكش گاهي ميتواند بسيار دلپذير باشد. ـ اي بابا ناتانائيل پس كي ميخواهي بكوشي تا بزرگي در نگاه تو باشد؟! ـ
داستان گفتن كامو را دوست دارم . انگار يك شلوار پليسهدار پوشيده با پيراهني كه آستينهايش را تا آرنج تا زده. به دستش كه روي ميز كوتاه گذاشته، تكيه داده و دارد ماجرايي را تعريف ميكند. ماجراي طاعون گرفتن آدمها را. خيلي راحت گاهي پشهاي را از جلوي صورتش كنار ميزند، وسطش از درس و كار و بار آدم هم ميپرسد و قصه را ريز ريز تعريف ميكند. گمان ميكنم كامو در زندگي فعلياش يك كابوي است!
خب، طاعون و روايتش به نظرم انگ همين روزهاست. صحبت كردن در مورد طاعون و كامو بماند براي گپ و گفتمان با رفقاي منتقد. بيشتر دوست دارم حرفم روي همين باشد كه بايد گشت و جا و وقت خواندن هر كتابي را پيدا كرد. كسي وسط زمستان از خوردن آبدوغ خيار نميميرد اما تا وقتي كه توي يك روز برشتهي تابستاني اين معجون را نچشيده باشد، اصلا صلاحيت صحبت كردن در مورد آن را ندارد! روشنتر از روز است كه احوال خود آدم براي درك كامل يك فيلم يا كتاب يا هر چيز ديگري خيلي مهمتر از جا و مكان و زمان ديدن يا خواندن است، اما به هر حال گاهي «ظرف» هم در لذت بردن از خوردن آنقدرها بيتاثير نيست. يكي دو ماه پيش «مرگ و پنگوئن» را ميخواندم و مدام به خودم ميگفتم اين كتاب را بايد زمستان خواند آن هم پيش از شروع امتحانهاي ترم دانشگاه و هنوز سر حرفم هستم. اگر كسي قصد خواندنش را دارد دست نگه دارد تا موقعش برسد. براي طاعون ولي بجنبيد، مرداد شد! و البته كه هيچ معلوم نيست چه روزهايي در انتظارمان باشد!
پ.ن: 1- هر روز شايد ششصد هفتصد كلمهاي براي پست كردن مينويسم اما هميشه بيبو و بيخاصيتترينهايشان شانس پابليش شدن را پيدا ميكنند. ماجراي دنيا و هستي هم كمي اينطوريست. در قرآن گفته شده در هر چيز نشانهاي است براي اينكه فكر كنيم. واقعا در هر چيز نشانهاي هست!
2- * بينظير همان كلمهاي است كه ازش متنفرم . «هولدن» در «ناتوردشت» اين چنين ميگويد!
كسي «خردنامه» را ميخواند؟ خب مسئله اينجاست كه مشياش تا حد قابل تحملي محافظهكارانه است و گاهي با پروندههايي مثل «اهميت احمدينژاد بودن» فشار خون آدم را جابهجا ميكند، ولي واقعا كدام پديده است كه بيعيب و نقص باشد؟ تو اين اوضاع غمانگيز و افسردهكننده يك اميدواري كوچك است. مجلهاي كه با خواندش احساس حماقت را، هم فراموش ميكني و هم به شدت به آن فكر ميكني!
شمارهي خرداد يك مقاله چاپ كرده بود به اسم «ايرانيالاصل ـ تأملي در معناي ايراني بودن و فضيلت آن»* شهاب اسفندياري نامي مقاله را نوشته است كه من هيچ نميشناسمش. ولي مقاله بهدردبخور است. كوتاه و ساده هم هست. راستِ كار كساني كه هيچ رقم حوصلهي مقالهخواني ندارند. يك تكهي كوچك از آن مقاله را اينجا ميگذارم به اين اميد كه يخش بگيرد و مقاله خوانده شود و اين وسط يكي پيدا شود و خردنامه را بگذارد تو ليست مجلههايي كه احيانا ميخرد. :)
... معناي «ايرانيالاصل» بودن چيست و با چه معيار و ملاكي ميتوان ايرانيالاصل بودن را تشخيص داد و يا آن را سنجيد؟ بر اساس محل تولد؟ بر اساس زندگي در يك محدودهي جغرافيايي؟ بر اساس قوم و نژاد؟ بر اساس زبان؟ بر اساس مذهب و دين؟ بر اساس شناسنامه و گذرنامه؟
اگر هر كدام از اين ملاكها را مبناي ايرانيالاصل بودن بدانيم، بسياري از ايرانيان را از دايرهي ايرانيالاصلها حذف كردهايم و بسياري غير ايرانيان را در آن وارد كردهايم. اين مسئله در مورد دعواها بر سر ميراث ادبي و فرهنگي هم مصداق دارد. ما سخت اصرار داريم كه مولوي را ايراني بدانيم، با اينكه او نه در مرزهاي كنوني ايران متولد شده و نه در آن دفن شده است و اساسا در مرز كنوني ايران زندگي نكرده است. اگر حجت ما اين باشد كه موطن او روزگاري بخشي از ايران بوده است پرسش اين است كه چرا ما افغانها و اعرابي را كه آنها نيز سرزمينشان تحت حاكميت ايران بوده است به عنوان ايراني به رسميت نميشناسيم؟ چرا گاه بر سر شائبهي افغانيالاصل بودن يا عراقيالاصل بودن برخي مقامات اين كشورها كار به نزاعهاي سنگين سياسي ميكشد؟ اگر حجت ما اين است كه مولوي به فارسي شعر گفته است پس بايد به اعراب هم حق بدهيم كه ابنسينا را عرب بدانند چون به عربي كتاب نوشته است. صرف نظر از اينكه اعراب هم چون مغولها و يونانيان ميتوانند مدعي شوند كه زماني سرزمين فعلي ايران بخشي از كشور پهناور آنها بوده است. به نظر ميرسد ريشه بسياري از اين مشكلات را بايد در تعاريف ذاتگرايانه از مفهوم ايراني بودن جستجو كرد. ايراني بودن از يك سو يك مفهوم حقوقي سياسي دارد كه متر و معيار سنجش آن همان شناسنامه و گذرنامه است و از سوي ديگر ايراني بودن يك مفهوم فرهنگي دارد كه در واقع از جنس گفتمان است. اشكال بسياري از ملل اين است كه ماهيت گفتماني «مليت» را به ذاتي فيزيكي مثل خون ( خون ايراني در رگهاي ماست ) يا متافيزيكي (ما داراي روح ايراني هستيم ) تقليل ترفيع ميدهند. نتيجه چنين تصوري اين است كه مليت همچون خون و روح جنبهي ذاتي براي انسان پيدا ميكند و لااقل به اين سادگي قابل تغيير و انتقال نيست. در حالي كه روشن است اگر ما به ايراني بودن خود افتخار ميكنيم اين مسئله هيچ ربطي به خون، ژن يا روح خاصي ندارد. ما به غناي فرهنگي انباشته ايرانيان در طول تاريخ افتخار ميكنيم به اخلاق، معرفت، علم، هنر، ادبيات، معماري، شهرسازي و آداب و رسومي كه همه از جنس فرهنگ و در نتيجه از جنس گفتمان است. البته شايسته و پذيرفتني نيست كه ما به هر چه در تاريخ ايران رخ داده است افتخار كنيم ولو اينكه از جنس كشورگشايي و خونريزي يا ظلم و تبعيض باشد. همان اندازه كه به آتش كشيده شدن تختجمشيد زشت و شرم آور است به آتش كشيده شدن آتن نيز مايه افتخار نيست ...
*خردنامه (خردنامه همشهري) ـ شماره ۲۶ ـ خرداد ۱۳۷۸ ـ نظريهها، صفحههاي ۴۰ ۳۹ ۳۸ .
اين روزها روزهاي "موقعيت" است. یکیش همان كه ميفهمم چه سخنران دوزارياي هستم. يكيش وقتي ميفهمم چهقدر ناتوان و ضعيفم ـ مثل وقتي كه طرف جلوي تالار مولوي قشنگ خواباند زير گوشم و تا يك دقيقه گوشم سوت ميكشيد. جاي گرفتن هر شمارهاي و هر كمكي صورتم خيسِخيس شد كمكم. آفرين! ـ يكيش وقتي سر امتحانهاي رسانه نميروم و دستگيرم ميشود كه چه بيخيالِ سازگار با هر شرايط و اقليمي هستم. روزهاي موقعيت است براي من. روزهاي پر از افتادن از بلندي، گير كردن به شاخهاي و شكستن شاخه و باز پرت شدن. رفتهام تو نخ وضعيت خودم، خودم با خودم و خودم با ديگران. خيلي كسان هستند كه خط زدهاند مرا و وقتش رسيده كه من هم جاييهايي در دفتر شمارهها را ديگر نديده بگيرم يا حسي را رد كنم برود قاطي خرت و پرتهاي زهوار دررفتهي يك كهنهفروش. مثل مادرها كه لباسهاي كهنه را دور ميريزند با اينكه روزي با عزت و احترام شسته ميشدند و با مناسك و آداب ميرفتند توي كمد و بيرون ميآمدند و با لذت به تن كشيده ميشدند.
آدمِ هياهوها شلوغ كاريها و دويدن نيستم. نميتوانم. غار خودم را ميخواهم و خزيدنهاي آرام و كشدار. آدم چشم تو چشم شدن هم نيستم. جايي زير و بين سنگهاي تاريك بايد بمانم و گاهي كه عشقم كشيد از درز بين سنگها يك نگاهي هم بيندازم ببينم چه خبر! تا صبح و تا بلكه تا ابد ميتوانم در مورد اين موقعيتهاي تازه كه عجيب پيامهاي اخلاقي براي من رو ميكنند صحبت كنم ولي كي حوصلهاش را دارد؟ بگذار ببينم؟ آخرينش همين است: كشك بودن در معناي واقعي كشك بودن هيچ ربطي به اينكه عاشق هستي يا نيستي ندارد. به موفقيتها و گند زدنهاي كاريات هم همين طور و به اندازهي جيبت هم. وقتي در زندگي آدم به كشك بودن ميرسد يعني جايي كه و دقيقهاي كه بدون كار و روابط انساني و اجتماعياش، يك شكل ديگر و يك معناي ديگر دارد، آنجاست كه بايد نشست و ديد آن خودِ ژلهاي بيرنگِ آنتيك چه مرگش است واقعا، و يا حتي چه مرگش نيست... فكر ميكنم اين درستتر است اينكه «چه مرگش نيست!»
پ.ن: كسي چه ميداند، اگر چند سالي زودتر دنيا آمده بودم شايد با "كيير كهگور" يك رفاقتي به هم ميزدم. ( مسئله اينجاست كه همهي اين جور آدمها هم خل و چلاند! هميشه عاشق زنهايي ميشوند كه يك جو مغز و شعور ندارند.)

شايد يكي از موقعيتهايي كه آدم معني واقعي حماقت و درماندگي را در مورد خودش درك ميكند، وقتي است كه با يك دايناسور كوچك و معصوم كه گوشهي تاريكِ يك پلكان كز كرده، رو به رو ميشود. حماقتبارتر آنكه همهي زورت را بزني كه بياينكه مغزش را توي هاون بكوبي و بغضش را غليظتر كني، بخواهي برايش از بياهميت بودن پزشكي و داروسازي و ميكروبيولوژي و چي و چي حرف بزني و پايت را از گليمت درازتر هم بكني و اين را بخواهي توضيح بدهي كه تنها چيزي كه اهميت دارد اين است: تمام تلاشش را بكند تا زندگياش مثل وزوز پشه نباشد، يكنواخت و خالي از هر اوج و فرودي ... سر حرفهايي كه زدم هستم. همين طوري روي هوا چيزي نپراندهام اما؛ احساس شارلاتان بودن ميكنم و احساس دروغگو بودن، احساس ناظم بودن و احساس توخالي بودنِ يك آدمْ بزرگ گَندهدماغِ حراف. هـِــي!
نميتوانم زيبا نباشم/ عشوهاي نباشم در تجلي جاودانه/ چنان زيبايم من/ كه گذرگاهام را بهاري نابهخويشتن آذين ميكند/ در جهان پيرامنام هرگز/ خون عرياني جان نيست ... ابلها مردا/ عدوي تو نيستم من/ انكار توام
باشه!
* الان شبيه يك "در حاليكه" هستم كه در كالبد انساني تجلي پيدا كردهام.
.jpg)
هر وقت مقام معظم رهبري يا يكي از اين آدمهايي كه صاحب ميكروفونها هستند، شروع ميكنند به صحبت كردن در مورد كرامت مقام انساني زن در جمهوري اسلامي ايران و دين اسلام خيلي دلم ميخواهد آنجا باشم و يك كشيدهي آبدار بخوابانم زير گوششان. مغزهاي كوچكشان ناتوانتر از آن است كه بتوانند تصور كنند زن بودن در اين سرزمين يعني چي! كه سوار بودن روي دوچرخهاي كه زنجير ندارد و لقلق خوردن روي آن بدون آنكه ركابي به جلو و عقب بتواني بزني يعني چي. كه با همين وضعيت رها شده باشي توي يك مسابقهي ناعادلانهي بيانصافانه يعني چي.
چند وقت پيش حرف برابري ديهي زن و مرد سر زبانها افتاد. خيلي خوشحال شدم. براي اينكه اعتراضها و بدو بدوهاي عدهاي از زنان كه لاي جيك تو جيك حرف زدنهاي باقي همجنسهاي خودشان و تكه پراندن بلند بلند مردها برچسب معتاد و روسپي و ايدزي و دوجنسي خوردهاند، نتيجه داد. خيلي خوب است، ولي من سوال دارم. ميخواهم بدانم كسي هست كه بپرسد تمام اين سالهاي زندگي در سايهي حكومت الله، چه كساني روي محال بودن اين ماجرا پافشاري كردهاند؟ حضرات شجاع!* كسي هست كه شهامت كند و جواب پس بدهد؟
مرسي از همهي مامانها و دخترهايي كه اعتراضيهي كمپين را امضا نميكنند. كف مرتب! اين يكي براي بچههاي كمپين كه بيخيال نميشوند. يعني نميشويم.
چون مادري پرطاقت/ با شور و با شهامت/ پي افكني زيباترين دنياي فردا را/ رو در كوي و برزن/ آزادي پراكن/ گو از حق انسانها/ اي زن به پا خيز از نو/ آزادي آيد از تو/ از همت و همبستگي آيد جهاني نو/ رو در كوي و برزن/ آزادي پراكن/ گو از حق انسانها/ گو از حق انسانها.
پ.ن: این لينك پادكست سايت برابري براي تغيير است كه به خاطر 22 خرداد درست شده. اصلا چيز شاهكاري نيست. ولي گوش دادنش ضرري هم ندارد. بيشتر به اين خاطر گذاشتم كه شعري كه بالا نوشتهام ته اين پادكست هست، بشنويد. خيلي قشنگ است.
بهبه دامن لنگي
قدم زدن با دامن لنگي
شلنگ انداختن با ليوان پر، توي دامن لنگي
مرگ و پنگوئن* لميدن در دامن لنگي
خواب بعد از ظهر با دامن لنگي
** ديدن در حمايت دامن لنگيDown by low
شباهت عجيب موهاي مشكي آويزان از نظر ريخت شناسي در آينه در مقايسه با دامن لنگي
دامن لنگي
دامن لنگي مثل تابلوهاي نقاشي چيني (يا ژاپني)
چه چيزي!
چه كشفي!
دامن لنگي
*مرگ و پنگوئن ـ آندري كوركف ـ شهريار وفقيپور ـ انتشارات روزنه
** كارگردان: جيم جارموش
پ.ن: اين، شعر يا هر چيز ديگري كه ارزش ادبي داشته باشد، نيست. واقعا نيست.

هياهويي كه در پلكان است چيست؟
شيري است كه قطره قطره آب از آن ميريزد
و شكوهي نامرئي
كسي است كه در قمار باخته
در حالي كه صداي موسيقي
آهسته و آهستهتر ميشود
*كارلوس دروموند دو آندراده ـ شعر مهيج

حالا صندلی خودم را میخواهم که کناری بکشم و با تأنّی بر رویش بنشینمـ
نه؟
نه. هنوز چند تا پالتوي دستنخورده توي كمد ديواري آويزان هستند كه دوست دارم چند باري توي زمستانهاي پربرف و يخزده تنم كنم و پيادهروهايي را كه تجربه نكردهام در سكوت قدم بزنيم.